داستان های هنگام اسایش

در روزگاران قدیم مردی بلند قامت زندگی میکرد

در روستای محل زندگی این مرد اب وجود نداشت و این مرد باید به همراه مردان دیگر هر روز به شکل نوبتی مسیر زیادی را تا چشمه برای اوردن آب به روستا طی میکرد

البته مجانی هم نبود و بابت اینکار پول میگرفت

در یک ظهر افتابی در راه از یک خانه که به نظر متروک میرسید صدا هایی میشنید

حدس وی درست بود خانه واقعا متروک بود و صدا هایی از آن شنیده میشد وی بعد از رساندن آب به ابادی به خانه رفت و آبگوشت میل کرد و به خانواده خویش گفت من برای مسئله ای امروز را به بیرون روستا میروم

و همسر خویش بعد از کلی سوال و جواب و شنیدن ماجرا به وی گفت این کار خطرناکی است

اما گوش مرد بدهکار نبود و شب به هنگامی که زن به خواب رفت به آن خانه ی متروک رفت همه چیز عجیب بود صدا های خاصی شنیده میشد اما واضح نبودند

اون شب ها به اینجا می آمد و مخفیانه به خانه باز میگشت ماه ها گذشت و گذشت تا یک شب مرد دیگری را دید

آنها با یک دیگر مشغول صحبت شدند و مرد دیگر گفت من دانشمندی هستم از هند و به زبان شما خوب اشنایی دارم و بعد از 5 سال تحقیق در این مسئله توانستم آن را حل کنم

سپس آن مرد هندی کاغذی در آورد و گفت باید این دستگاه را بسازیم

آن ها به شهر های نزدیک رفتند و جیوه خریدند و بعد از آزمایش فهمیدند نیاز به آهن دارند که به شکل خاصی تراش داده شود

به اهنگر ها مراجعه کردند و خازن ساختند

و برای اولین بار در قرون گذشته امپلی فایری ساختند مجهز به مترجم که حتی قوی ترین قدرت های تکنولوژي امروز هم توان ساخت آن را ندارند

سپس تصمیم گرفتند صدا را ترجمه کنند و به واضح ترین شکل بشنوند

شنیدن آن صدا بدون آن دستگاه غیر ممکن بود حتی نمیتوان آن را نوشت و بازگو کرد آن صدا انقدر خاص بود که مطمئنا شما هم برای شنیدن آن مشتاق هستید

اما ما نمیتوانیم به شما بگوییم آن چه صدایی بود چون که حتی قوی ترین قدرت های تکنولوژي امروز هم توان ساخت آن دستگاه را ندارند

تا داستان های اسایش بعدی خدا نگه دار

2 فکر می‌کنند “داستان های هنگام اسایش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *